سلطان ,وقتی سلطان
بسم تعالی


گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری(عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می‌گذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند  و همینطور در ادامه ...

شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت...


شاعراین چنین سرود:

سالها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا




یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا


ادامه مطلب
منبع اصلی مطلب : وبسایت هیئت غریب مدینه دهدشت
برچسب ها : سلطان ,وقتی سلطان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : واقعا خواندنی_عاشقانه6